يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

پر کشیدن گل زندگیمون...

1394/4/5 17:30
نویسنده : مامان مژگان
153 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوشگل مامان آرام سلام آروم جانم. سلام مهربونم. آرامحال و احوال این  روزای شما هم می دونم مثل حال و احوال من و بابایی تعریفی نداره. غمگین این روزا یه اتفاق خیلی خیلی بد افتاده. یه اتفاقی که اصلا فکرشم نمی کردیم. 5 تیر 1394 شد یه روز فراموش نشدنی به خاطر از دست دادن مامان جون ...غمگینغمناک

اتفاقی که اینقدر غیر قابل باور بود که همه تو شوک بودیم. تعجبگریه اون روز جمعه بود و ما رفته بودیم خونه جدیدمون که من کمی لباس هایی که اورده بودیم و جابجا کنم. باباجی و مامان جون هم اومده بودن و تو حیاط بودن. عمو مجید و زنمو هم بودن که یکدفعه مامان جون غش کرد و بی هوا ما رو تنها گذاشت و رفت. خطاگریهغمگیناینقدر غیر منتظره بود که هیچ کس باورش نمی شد. فقط همه مون داشتیم گریه می کردیم.تعجبخطا  اینقدر مامان جون مهربون و خوش اخلاق و دوست داشتنی و البته پیش همه عزیز بود که با رفتنش داغ بزرگی به دل همه اطرافیان مخصوصا ماها گذاشت. از همه بیشتر بابایی بی تابی میکرد.گریهگریه حق هم داشت آخه بابایی و مامان جون خیلی به هم وابسته بودن. البته شما آخرین نفری بودی که مامان جون بوسش کرد و چون اون روز تو تمام لحظات کنار من بودی که اون اتفاق واسه مامان جون افتاد، تا اخر شب بغض می کردی. غمگینغمگین خلاصه اون روزای سخت و دردناک کم کم گذشتن. گرچه با گذر اون روزا شادی هم از دل ما پر کشید و رفت گریهغمگین تو اون روزا برای اولین بار شما چند بار به مدت 5 ، 6 ساعت رفتی خونه مامانی و اون جا نگهت داشتن خطا آخه اصلا فضای خونه عمو مجید مناسب حال شما نبود. چون شما وابسته به شیر خودم بودی و شیر خودمو می خوردی دفعه اول گریه هم کرده بودی ولی دفعات بعد خلاصه سرگرمت کرده بودن و بیشتر تونستی تحمل کنی و شیر منو تا چند ساعت نخوری. تو همین روزا بود که برای اولین بار سرلاک بهت دادم . گرچه اولاش اصلا دوست نداشتی و حتی عق هم می زدی اما کم کم عادت کردیغمگین

به مدت یک هفته همگی خونه عمو مجید بودیم و حتی اون جا هم می خوابیدیم. چون خونه ما و عمو جواد و باباجی هنوز تکمیل نشده بود. تو مراسم سوم مامان جون بود که شما حسابی پات سوخته بود و مجبور بودیم بازت بزاریم . بابایی (بابای من) رفت و چند تا پماد برات خرید و خلاصه همش بغل مامانی و خاله هات بودی.اما جالب ترین اتفاقی که افتاد و اشک همه رو درآورد، عکس العمل شما نسبت به قاب عکس مامان جون بود. تعجب تنها چیزی که شما اونو تو دهنت نمی کردی همین قاب عکس مامان جون بود.تعجبتعجب  انگار با مامان جون حرف می زدی. وقتی نزدیک قاب عکس می بردیمت آن چنان دست و پا می زدی که بغلش کنی که انگار شما هم دلت واسه مامان جون تنگ شده بود و اینطور بیان می کردی.غمگینخطا

خلاصه اینکه عزیزکم حال این روزای خانواده صباغی اصلا خوش نیست و همه یه جورایی تو شوک هستن و آخرین خاطراتشونو با مامان جون مرور می کنن. گریهگرچه مطمئنا جای مامان جون الآن خیلی خوبه اما دوریش واسه همه ی ما دردناکه گلم  دردناک ... غمگینخطاگریه

 

                                                                                                                                        

پسندها (1)

نظرات (2)

مامانی
6 مهر 94 16:29
واقعا جای زن عمو خالیه انشالله خدا به همتون صبر بده
مامان حلما
20 دی 94 19:12
تسلیت میگم
مامان مژگان
پاسخ
ممنون از محبتت عزیزم