پر کشیدن گل زندگیمون...
سلام خوشگل مامان
سلام آروم جانم. سلام مهربونم.
حال و احوال این روزای شما هم می دونم مثل حال و احوال من و بابایی تعریفی نداره.
این روزا یه اتفاق خیلی خیلی بد افتاده. یه اتفاقی که اصلا فکرشم نمی کردیم. 5 تیر 1394 شد یه روز فراموش نشدنی به خاطر از دست دادن مامان جون ...![]()

اتفاقی که اینقدر غیر قابل باور بود که همه تو شوک بودیم. ![]()
اون روز جمعه بود و ما رفته بودیم خونه جدیدمون که من کمی لباس هایی که اورده بودیم و جابجا کنم. باباجی و مامان جون هم اومده بودن و تو حیاط بودن. عمو مجید و زنمو هم بودن که یکدفعه مامان جون غش کرد و بی هوا ما رو تنها گذاشت و رفت. 
![]()
اینقدر غیر منتظره بود که هیچ کس باورش نمی شد. فقط همه مون داشتیم گریه می کردیم.![]()
اینقدر مامان جون مهربون و خوش اخلاق و دوست داشتنی و البته پیش همه عزیز بود که با رفتنش داغ بزرگی به دل همه اطرافیان مخصوصا ماها گذاشت. از همه بیشتر بابایی بی تابی میکرد.![]()
حق هم داشت آخه بابایی و مامان جون خیلی به هم وابسته بودن. البته شما آخرین نفری بودی که مامان جون بوسش کرد و چون اون روز تو تمام لحظات کنار من بودی که اون اتفاق واسه مامان جون افتاد، تا اخر شب بغض می کردی. ![]()
خلاصه اون روزای سخت و دردناک کم کم گذشتن. گرچه با گذر اون روزا شادی هم از دل ما پر کشید و رفت ![]()
تو اون روزا برای اولین بار شما چند بار به مدت 5 ، 6 ساعت رفتی خونه مامانی و اون جا نگهت داشتن
آخه اصلا فضای خونه عمو مجید مناسب حال شما نبود. چون شما وابسته به شیر خودم بودی و شیر خودمو می خوردی دفعه اول گریه هم کرده بودی ولی دفعات بعد خلاصه سرگرمت کرده بودن و بیشتر تونستی تحمل کنی و شیر منو تا چند ساعت نخوری. تو همین روزا بود که برای اولین بار سرلاک بهت دادم . گرچه اولاش اصلا دوست نداشتی و حتی عق هم می زدی اما کم کم عادت کردی![]()
به مدت یک هفته همگی خونه عمو مجید بودیم و حتی اون جا هم می خوابیدیم. چون خونه ما و عمو جواد و باباجی هنوز تکمیل نشده بود. تو مراسم سوم مامان جون بود که شما حسابی پات سوخته بود و مجبور بودیم بازت بزاریم . بابایی (بابای من) رفت و چند تا پماد برات خرید و خلاصه همش بغل مامانی و خاله هات بودی.اما جالب ترین اتفاقی که افتاد و اشک همه رو درآورد، عکس العمل شما نسبت به قاب عکس مامان جون بود.
تنها چیزی که شما اونو تو دهنت نمی کردی همین قاب عکس مامان جون بود.![]()
انگار با مامان جون حرف می زدی. وقتی نزدیک قاب عکس می بردیمت آن چنان دست و پا می زدی که بغلش کنی که انگار شما هم دلت واسه مامان جون تنگ شده بود و اینطور بیان می کردی.![]()
![]()
خلاصه اینکه عزیزکم حال این روزای خانواده صباغی اصلا خوش نیست و همه یه جورایی تو شوک هستن و آخرین خاطراتشونو با مامان جون مرور می کنن.
گرچه مطمئنا جای مامان جون الآن خیلی خوبه اما دوریش واسه همه ی ما دردناکه گلم دردناک ... ![]()
![]()
![]()



پر کشیدن گل زندگیمون... 
